قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3243

تاريخ الفي ( فارسى )

نموده به استقبال وى شتافتند . خليفه عاضد لدين اللّه وى را به خلعت خاص سرافراز نموده وجود او را از جمله مغتنمان دانست . شاور اگرچه ظاهرا بنابرآنكه مىدانست خليفه العاضد لدين اللّه و جميع اعيان آن بلده از وى آزرده‌خاطرند ، چيزى نمىتوانست گفت ، امّا در باطن هميشه در فكر آن بود كه نوعى كند كه اسد الدّين را دفع كند . بنابراين ، رأيش بر آن قرار گرفت كه او را به رسم ضيافت در منزل خود طلبيده كارش تمام كند . و چون كامل ، پسر شاور ، بر ارادهء پدر خود اطّلاع يافت با وى گفت كه « اگر تو اين عزيمت [ 120 ب ] ترك نمىكنى ، من همين ساعت اسد الدّين را بر حقيقت حال اطّلاع مىدهم . تو مىخواهى كه تمام بلاد اسلام را به تصرّف فرنگان دهى . » پدرش هرچند مبالغه كرد كه « اين مرد درصدد كشتن ماست . » كامل گفت : « اگر ما به دست مسلمانان كشته شويم ، هزار بار بهتر كه بر دست كافران كشته شويم و اهل و عيال و ساير مسلمانان در دست ايشان افتد . » القصّه پسر شاور به‌هيچ‌وجه نگذاشت كه وى نسبت به اسد الدّين شيركوه مكرى تواند كرد . و از آن جانب نيز صلاح الدّين يوسف و عزّ الدّين خوردبك و جمعى ديگر از امراى امير نور الدّين با يكديگر مشورت نموده قرار به آن دادند كه شاور را از ميان بردارند ؛ چه ، او را بسيار در مقام مكر و فريب مىيافتند . و چون اين معنى را به اسد الدّين شيركوه گفتند وى قبول نكرد و ايشان را بسيار منع فرمود . و آن جماعت اگرچه ظاهرا سخن اسد الدّين را قبول نمودند ، امّا باطنا همچنان بر ارادهء خود جازم بودند . اتّفاقا ، روزى شاور همچنانكه هميشه به ديدن اسد الدّين به اردوى وى مىرفت ، به قصد ديدن وى آمد . اسد الدّين در خيمه نبود . چون شاور به آنجا رسيد ، محقّق شد كه اسد الدّين به زيارت امام شافعى « 1 » رفته و صلاح الدّين يوسف و عزّ الدّين خوردبك در خيمه‌ها بودند . چون شنيدند كه شاور آمده بيرون آمدند و با وى ملاقات نموده قرار به آن دادند كه به‌اتّفاق يكديگر نزد اسد الدّين روند و ايشان نيز زيارت امام شافعى رفته باشند . چون پاره‌اى از اردوى اسد الدّين جدا شدند ، صلاح الدّين يوسف و عزّ الدّين خوردبك به قرارداد خود عمل نموده شاور را از اسب فرود آوردند . چون مردم شاور اين حالت را مشاهده نمودند همه از ترس متفرّق شده به اطراف و جوانب گريختند . ايشان شاور را دست و گردن بسته نزد اسد الدّين بردند ، كه در اين اثنا ، پياپى كسان خليفه عاضد لدين اللّه رسيده به مبالغه و الحاح تمام از اسد الدّين سر شاور را طلب داشتند . و چون مبالغهء خليفه از حدّ گذشت ، اسد الدّين فرمود تا سر

--> ( 1 ) . محمّد بن ادريس بن عباس بن عثمان بن شافع بن سائب بن عبيد بن عبد يزيد بن هاشم بن عبد المطلب بن عبد مناف قرشى ، مكنّى به ابو عبد اللّه .